دارا ونقاشی هایش


دارا عاشق نقاشی کردن بود . او هر روز صبح که از خواب بیدار میشد بعد از صبحانه قلمو و آبرنگش رو برمیداشت و شروع میکرد به نقاشی کشیدن . او نقاشی هر چیزی رو میکشید . اما گاهی یک اتفاق بد می افتاد. وقتی دارا در حال نقاشی کشیدن بود برادرش به اتاقش می آمد و خم میشد روی میز تحریر دارا و با صدای بلند میگفت " این چیه کشیدی دیگه ؟ " به هم بلند میخندید . این جور وقت ها دارا اصلا جواب برادرش رو نمیداد . فقط نقاشی که کشیده بود را محکم مچاله میکرد و یک طرف پرت میکرد . گاهی دارا فکر میکرد صدای قهقه ی برادرش رو میشنود و میگوید : این چیه که کشیدی ؟ . بعد سعی میکرد نقاشی هایش زیبا و بی عیب و نقص شود ولی نمیشد . گاهی ساقه گل کج میشد ، گاهی رنگ قرمز گل کمرنگ میشد ، گاهی دستش میلرزید و بالهای پروانه دقیقا شبیه هم نمیشد . خلاصه این جور موقع ها دارا نقاشی رو مچاله میکرد و پرت میکرد گوشه اتاق . راستی بچه ها دارا یک خواهر کوچیک ئداشت به نام سارا . گاهی سارا به اتاق دارا می آمد و نقاشی های مچاله شده ی دارا رو میگذاشت داخل سبدش و با خودش میبرد بیرون . این جور وقت ها دارا داد میزد " از اتاق من برو بیرون " اصلا حوصله دیدن این چیزها رو ندارم . سارا هم کاغذ های مچاله شده رو برمیداشت و میدوید بیرون . یک روز صبح دارا وقتی از خواب بیدار شد متوجه شد قلموهایش نیست و خیلی ناراحت شد . تمام آشپزخانه و اتاق نشیمن و سالن رو گشت ولی پیدا نکرد . هیچ چاره ای نداشت غیر از اینکه بره و اتاق سارا رو بگرده . اما همین که در اتاق سارا رو باز کرد دهنش از تعجب باز موند . سارا تمام نقاشی های مچاله شده ی دارا رو باز کرده بود و به دیوار اتاقش چسبانده بود روی دیوار اتاقش ، خیلی جالب بود . دارا باور نمیکرد نقاشی هایش که فکر نمیکرد زشت و مسخره هستند چطوری به دیوار اتاق سارا بودند. تازه بچه ها وقتی خوب نگاه کرد اینقدر ها هم که فکر میکرد نقاشی هایش زشت نبودند . مثلا ساقه گل اگرچه کج بود ولی گل توی نقاشی خیلی زیبا شده بود . رنگ قرمز گل هم کنار باقی گل ها خیلی زیبا شده بود . تازه بالهای پروانه هم اصلا معلوم نبود که کمی با هم فرق دارند. دارا به سارا گفت " چرا این کار رو کردی ؟ نقاشی مچاله شده و زشت من به چه درد تو میخوره ؟ " سارا خندید و گفت : من نقاشی تو رو خیلی دوست دارم . هر روز صبح که از خواب بیدار میشم وقتی به به نقاشی تو نگاه میکنم احساس میکنم تویاتاقم یک گل قرمز خیلی زیبا دارم و بعد خیلی خوشحال میشم و از نگاه کردن به اون لذت میبرم . 
دارا از حرف های سارا خیلی خوشحال شد . اون حالا مطمئن بود نقاشی که به نظر یک نفر خیلی قشنگ نبوده برای سارا اینقدر قشنگ بوده که اون رو به دیوار اتاقش بچسبونه. حالا دارا مثل قبل نقاشی میکشه و میدونه که اشکالی نداره اگه گاهی اشتباهای کوچولو توی نقاشی اش باشه . مهم اینه که اون تلاش میکنه یه نقاشی قشنگ بکشه و از دیدن اون نقاشی خودش و خانوادش لذت ببرن .




نظرات ارسال شده