کل کل


کوتی کوتی و دوستانش دور هم نشسته بودند. کرم بی دست‌وپا به همه شیرینی تعارف کرد.

کوتی کوتی گفت: «این شیرینی برای چیه؟»

موش موشک گفت: «شیرینی دوچرخه است. قرار است بابام برایم یک دوچرخه بخرد.»

چشم همه از تعجب گشاد شد: «دوچرخه!»

مگس پشت کله‌اش را خاراند و گفت: «این که چیزی نیست، بابای من یک چهارچرخه برایم خریده.»

جیرجیرک دست‌هایش را به هم مالید و گفت  «این که چیزی نیست، بابای من یک شش‌چرخه خریده.»

هشت‌پا هم گفت: « این‌ها که چیزی نیست، بابای من ... بابای من ... یک هشت‌چرخه خریده.»

کوتی کوتی دلش نمی خواست جلوی آن‌ها کم بیاورد. به پاهایش نگاه کرد و گفت:

«این‌ها را باش! بابای من یک هزارچرخه خریده.»

همه از تعجب جیغ زدند: «هزارچرخه!»

کوتی کوتی گفت: «بله، هزارچرخه! مگه تا حالا هزارچرخه ندیدید؟»

جیرجیرک با بدجنسی گفت: «ما را سوار هزارچرخه بابایت می‌کنی؟»

کوتی کوتی فکری کرد و گفت: «بله، حتماً. روز جمعه همگی بیایید ایستگاه.»

هشت‌پا گفت: «کدام ایستگاه؟»

کوتی کوتی گفت: «ایستگاه راه‌آهن، هزارچرخه‌ی بابایم آنجاست.»

و صدای قطار درآورد: «هوهو...چی‌چی...هوهو...چی‌چی...»

همه خندیدند و دنبال کوتی کوتی راه افتادند و صدای قطار درآوردند: «هوهو...چی‌چی...هوهو...چی‌چی...»

نظرات ارسال شده